خرید بک لینک
یکی از مشکلات سرماخوردگی این است که ترموستات دمایی بدن آدمی دچار اختلال میشود و انسان نمیداند آیا هوا گرم است یا سرد و هر چه دو دو تا چهار تا میکنی به هیچ نتیجه ای نمیرسی و ناچار برای بیرون رفتن تا چهارخیابان آن طرفتر یک لباسی به ضخامت يك پتو به تن خسته ات میپوشی تا خدایی نکرده باد به تو نزند و تو هن هن کنان زیر خروارها لباس پا به عصره ی گیتی میگذاری و در کمال ناباوری میبینی که آدم ها با یک تکه لباس نازک حریر گونه خوشحال در حال جولان دادن در سطح خیابان هستند و تو تازه شصتت خبر دار میشود که ای دل غافل که چه کلاهی سرت رفته است و ناچاری عرق کرده و نفس بریده از

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 10:13

خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.امتحانی که در آن، نادانسته های یک کودک بی دفاع، مورد قضاوت دانسته های معلم قرار می گرفت.امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه ن

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:18

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:18

اين روزها به نظرم يكي از معضلات اصلي زندگی بشریت سرماخوردگی های فصلیست که به لعنت خدا هم نمی ارزد و تو مجبوري با دماغی کیپ شده هن هن کنان در خیابان های سرد پاییزی قدم بزنی و نفست بالا نیاد و با خودت بگویی باز پاییز شد و این سیل عظيم بيماري هاي مزخرفي كه بايد با صداي گرفته به همه بفهمانی چه میخواهی و چه میگویی و این است حکایت این روزهای خوب سرد پیش فعال به امید باز شدن تمام گرفتگی های بشریت پینوشت : طنم به ناز طبیبان نیازمند شد

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:18

باور کن چیزی به نام رنج عظیم، تاسف عظیم و یا خاطره ی عظیم وجود ندارد، همه چیز فراموش می شود، حتی یک عشق بزرگ.این همان چیزی ست که زندگی را تاسف بار و در عین حال شگفت انگیز کرده است. آلبر کامو پینوشت: بعضی حرفها از بعضي نويسندگان و شاعران مرا به شدت غمگین و در عین حال متعجب میکند که چه قدر احساسات آدمها میتوانند شبیه هم باشند که چه قدر خوب بعضي آدمها حرف دل هم را میزنند و این یعنی دنیایی پر از اتفاقهای عجیب و غریب . تا میتوانید کتاب بخوانید این روزها تنها چیزی که ارثيه ي پدری هیچ کس نیست کتاب است تا میتوانید کتاب بخوانید که بعدا خیلی خیلی پشیمان میشویم ...

برچسب: توصیه ای به کنکوری ها,توصیه ای به جوانان,توصیه, ای به جوانان,توصیه, ای به مداحان,توصیه های, ای به جوانان,توصیه های بهداشت حرفه ای,توصیه امام, ای به دانشجویان,توصیه امام, ای به طلاب,توصیه امام, ای به حامد زمانی,توصیه های بهداشتی تغذیه ای, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:18


دختر
که شاعر شود
غذا میسوزد
ظرفها نشسته میمانند
لباسها گم میشوند
اما...
خانه
حتما گرم خواهد ماند!



برچسب: دختر شاعر,دختر شاعر ایرانی,دختر شاعر 8 ساله,دختر شاعر زیبا,دختر شاعر جوان, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:17

صداها از یک جایی وارد زندگی آدمها میشوند که خودشان خبر ندارند . صدای یک آهنگ قدیمی ، صدای قیژ قیژ صندلی مادر بزرگ ، صدای "سلام خوبی" یک آشنا . اصلا صداها بیشتر از آدمها عمر میکنند یک جایی در مرز سی سالگی وقتی در خیابان های سرد مهرماه قدم میزنی ناخودآگاه صداها به تو هجوم می آورند و آنجاست که تو با صدای خنده ای آشنا مجبور میشوی بایستی و سر کج کنی و اطراف را نگاه میکنی و دنبال صدای آشنا چشم چشم میکنی ولی کسی که میخواهی را نمی بینی. صداها خاطره های زیادی را با خود به دوش میکشند . یک لحظه ميتواند صدای گرفته ی رادیوی لکنته ی ماشینی در وسط خیابان تو را به سالها قبل

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:17

یک مشکل اساسی در جامعه ی شهرستانیزم این است که به یک معلم پرورشی که فکر نکنم تا به حال یک کتاب درست و حسابی خواهنده باشد بفهمانی که مرغ همسایه غاز نیست....
.

پینوشت : راستی شما میدانید که چرا آدما به جای توجه به توانایی افراد به موقعیتشان نگاه میکنند ?!

برچسب: حکایت این روزهای من,حکایت این روزهای ما,حکایت این روزها, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:16

در فصل بارش سنگ همچو آینه بمان


پینوشت : این شعر تنها شعریست که همچنان با خود زمزمه میکنیم و پایبند به این توصیه ی ادیبانه هستیم

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:16

یه همكار خوب از نون شب هم واجب تره

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:16

انتظار انتظار انتظار انتظار زنها را ميكشد در هيچ برهه از زمان زنها را به انتظار سلاخي نكنيد انتظار ريسمان سختي دارد كه گلوی ورم کرده ی زنان را زخمی میکند . اگر واقعا دنیا قرار نیست درست شود ،اگر پسر آنها قرار نیست از جنگ برگردد اگر عشق زنها قرار نیست به یقین تبدیل شود به زنها بگویید بی رحم نباشید زنها را به یک لحظه از اين مرگ تدریجی نجات دهید زنها با انتظار ذره به ذره . سلول به سلول هر روز با انتظارشان در گوشه خانه خواهند مرد آنها را به یکباره با تمام قدرتتان مایوس کنید بگذارید زنها به یکباره هوار شوند روی سر زندگیشان . آن وقت است که آنها دوباره برخواهند

برچسب: انتظار مردها از زن ها, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 2:15

آدم ها یک جایی از زندگیشان گاو میشوند نه مثل داستان عزاداران بيل ساعدی نه مثل فيلم گاو مهرجویی و نه مثل فيلم فروشنده اصغر فرهادیآدمها يك جايي از زندگیشان مجبورن که گاو شوند . باید سرشان را پایین بیندازند و به زندگیشان مشغول شوند بدون اینکه از کسی بپرسند خب بعدش چی ? خب فردا چه چیزی قرار است به سر آدم بیاید ?!. اصلا گاهی اوقات آدم به جایی از زندگی میرسد که هیچ کاری از دستش برنمی آید و باید سرش را عین گاو بیندازد پایین و مشغول خوردن باقیمانده ی زندگی نه چندان درست و حسابی الانش شود و حرفی نزند و فقط عین گاو به همه نگاه کند که یعنی همه چی همین است و نمیشود کار

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 14:39

سلام

اين يك شروع تازه برای یک تفکر تازه است .

دوستانی که قبلا آمده اند و از این وبلاگ دیدن کرده اند شاید تعجب کنند که مطلبهای قبلی چه شدند !!!...

خب گاهی اوقات بهتر است وبلاگها عمومیت داشته باشند و جامعیت آن توی چشم برود پس برای همین گفتن حرفهای خصوصی در این محفل را جایز ندانستم

مطمعنا مطالب جدیدی که در اینجا خواهد اومد بیشتر شما را سر ذوق خواهد آورد .

برچسب: سلامی چو بوی خوش آشنایی,سلامی چو بوی خوش آشنایی تفسیر,سلامی چو بوی خوش آشنایی, بدان مردم دیده روشنایی,سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی تعبیر,سلامی چو بوی خوش آشنایی گنجور,سلامي چو بوي خوش آشنایی,سلامی چو بوی خوش آشنایی برآن مردم دیده روشنایی,سلامی چو بوی خوش آشنایی 1doost,سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان,سلامی چو بوی خوش آشنایی تعبیر, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 16:03

ساعت 6:30 دقيقه شده است و تو تازه مصاحبه ات با آدمهايي كه آمده بودند تمام شد و برگشتی توی اتاقت . همه رفته بودند . خانم همکارت هم وسایلش را جمع کرد و رفت و من و تو تنها شدیم و من از نمایشنامه ام گفتم و تو چون سرت این روزها خیلی شلوغ است فراموش کرده بودی بخوانیش و من طرح داستان را برایت گفتم و تو گفتی برای دهه فجر این نمایشها ابتدایی است و کمدی نیست و هی حرف زدی و هی با هم خندیدیم و حرف زدیم در مورد طرحهای مختلف نمایشنامه و من خوشحال بودم که امروز تنهای تنها برای من بودی برای خود خود من و این که میتوانستم بشینم و با تو تنهایی حرف بزنم حالم خوب بود . بعد بلند شدیم

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:18

امروز با خ عزيزم رفتيم ارشاد . خ ميخواست بره سر كلاسهاي خوشنويسيش و من هم ميخواستم بيايم سري به تو بزنم تا در مورد كلاسهاي فيلمسازي ازت سوال بپرسم . وقتی رسیدم اتاقت دیدم ا نشسته است سر جای تو . یک لحظه فكر كردم هنوز از تهران نيامده اي ولي وقتي از او سراغ تو را گرفتم ا گفت که یک سری رفته ای بیرون و برمیگردی . نشستم روی صندلی و منتظرت ماندم كه بيايي ولي يك ساعت است كه نشستم و نيامدي . در اين زمان نشستم و به حرفهاي آدمهايي كه من به اسم نميشناسمشان ولي زياد ديده بودم در دفترت گوش دادم و بعد خودم را با كتابهايي كه در دفتر انجمن بود سرگرم کردم و دو تایش را برداشتم

برچسب: دوست داشتن از عشق برتر است,دوست داشتن از راه دور,دوست داشتن از ته دل,دوست داشتن از نظر روانشناسی,دوست داشتن از عشق بالاتر است,دوست داشتن از,دوست داشتن بیش از حد,دوست دختر داشتن از نظر,دوست داشتن قبل از ازدواج,علائم دوست داشتن پسر از دختر, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 17:17

امروز صبح که داشتم میرفتم مدرسه برای اولین روز کاری ام دل توی دلم نبود . همش با خودم میگفتم چه کار باید بکنم و چه کار نباید انجام بدهم . وقتی داخل مدرسه شدم بچه ها سر صف صبحگاهی بودند و من چه قدر نفرت دارم از این گذشته ای که همه ی ما در آن سهمی داشته ایم . بعد از مراسم صبحگاهی خانم ی که مربی پرورشی بچه های مدرسه بود مرا به کلاسی برد که جمعا 20 نفر شاگرد داشت و بعد از معرفی من به بچه ها ما را تنها گذاشت و رفت و من حرف زدم و خودم را معرفی کردم و از نحوه ی کار تاتر و نمایشنامه خوانی و این چیزها گفتم و بعضي بچه ها اصلا راغب به همکاری نبودند و این کار را دوست نداشتند و

برچسب: اولین روز کاری,اولین روز کاریت مبارک,اولین روز کاری سال 94,اولین روز کاری حسن,اولین روز کاری دولت,اولین روز کاری بورس,اولین روز کاری وزرا,اولین روز کاری بعد از تعطیلات,اولین روز کاری بورس 93, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 17:16

امروز اولین باران پاییز شروع به باریدن گرفت و من دلم هری پایین ریخت امسال باران زودتر از سالهای پیش به دیدنمان آمده است . باران برای من پر از اتفاقهای جور واجور بوده است . میترسم ، میترسم از باران از باران های تندی که تو چترهایت را به دختران این شهر تعارف كرده ای . راستي امسال شاهد کدام مهربانیت میشوم که چترت را به دختری قرض میدهي مرد روزهای سرد ?

برچسب: اولین باران پاییزی,اولین باران پاییزی در قم,اولین باران پاییز,اولین باران پاییزی در شیراز,اولین باران پاییزی تهران,اولین باران پاییزی مبارک,اولین باران پاییزی در تهران,اولین بارون پاییزی,اولین بارون پاییز,اولين بارون پاييزي, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 17:15

این چند روز خیلی حرفها بود که میخواستم بزنم ولی نمیدانم چرا دستم به نوشتن نمیرفت . میخواستم از خانه ی جدیدی که قرار است برویم زندگی کنیم و من چه قدر الکی خوشحالم که پیش محل کار تو هستم از تو که به تهران رفته ای و من وقتی برای دیدنت آمدم و نبودی فهمیدم . از فیلم فروشنده که رفتم دیدمش و کلی حال کردم از فیلمش از نمایشنامه های کودک و نوجوانم که قرار است چند روز دیگر با مدرسه قرار داد ببندم و کلی دلم شور میزند از اولین کار حرفه ایم از گروه پ که از خ برگشتند و جایزه نگرفتند و با اینکه بد است ولی من کلی خوشحال شدم از این اتفاق . از تمام روزهایی که دارد میگذرد و نمید

برچسب: این روزها,این روزها که میگذرد جور دیگرم,این روزها هم میگذرد,این روزها که میگذرد,این روزها اینگونه ام,این روزهای من,این روزها که میگذرد هر روز,این روزها حال خوشی ندارم,این روزهایم به تظاهر میگذرد,این روزهااا, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 23:43

,چه کسی اهمیت میده تو الان درست کجا نشستی و داری چی کار میکنی یا اینکه داری توی ذهنت به چی فکر میکنی چه کسی اهمیت میده تو بخوای فقط با یکی حرف بزنی ولی کسی نیست آره واقعا چه کسی اهمیت میده تو چقدر غم و غصه داری و نمیتونی زیر این هوار زندگی قد الم کنی نه آدما خیلی وقته به هیچی اهمیت نمیدن اما فکر که کنی میفهمی به یه چیزایی اهمیت میدن آدما اهمیت میدن ببین تو کدوم خونه ی بالای شهر زندگی میکنییا چه ماشینی زیر پاته اونا اهمیت میدن بهت وقتی بفهمن یه کاری بلدی که بقیه بلد نیستن آره آدما اهمیت میدن ببین بابای پولدار داری یا اهمیت میدن بدونن رنگ چشمات قهوه ای روشن

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 17:50

این روزها دارد اتفاق های جالبی میافتد

فکر کنم بعد از این روزها بشوم همسایه ی محل کارت

این هم حکایت جالبی دارد

حالا بعدها بیشتر مینویسم از این همسایگی اگر اتفاق بیفتد ☺

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 17:50

بوکوفسکی میگوید تنهایی بدترین بلای بودن نیست ولی به نظر من تنهايي بدترین بلای بودن است . وقتی تنهایی بروی خیابان ها را قدم بزنی یا تنهایی بروی مغازه های مسخره شهر را نگاه کنی یا تنهایی بنشینی در یک همایش فیلم و عکس و ندانی چرا کسی نیست که با او حرف بزنی و فقط میتوانی از آهنگ پس زمینه ی کار لذت ببری، آهنگ چرا رفتی? همایون شجریان را ، و این یعنی یک جای کار میلنگد دیگر ولی این آهنگ با حس من یکی نیست حس من الان متن نمایشنامه در انتظار گودو هست که بخشی از آن در ذهنم خیلی وقت است حک شده است .... #ولادیمیر: تا حالا ترکت کردم؟استراگون: نه ! ولی تو بدترش رو انجام دادی؛

برچسب: تنهایی بدترین بلای بودن نیست, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 4:01

امروز ساعت 10 صبح جمعه به ارشاد رسيدم . خيابانها خلوت و ساکت بودند ، خواب آلود به سمت در ورودی سالن رفتم . وقتی وارد سالن انتظار شدم . تو را ديدم كه لباسهايت را درست با رنگ چشمهایت ست کرده بودی و داشتی با یکی حرف میزدی . سلام و احوال پرسی کردم و رفتم داخل سالن اصلی و سلانه سلانه به سمت صندلی ها رفتم و نشستم روی صندلی های ردیف دوم . هنوز کسی نیامده بود . یکی دو نفر تک و توک از بچه های انجمن را میشد دید . تا ساعت 10:30 دقیقه روی صندلی نشستم و به آهنگهای شجریان که توی سالن پخش میشد گوش دادم و منتظر بودم كه مراسم شروع شود . تو را نميديدم . معلوم نبود كجا بودي . حوصله نداش

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 4:01

امروز ساعت 5 رسیدم ارشاد . رفتم توی سالن انتظار و كسي نبود . در سالن اصلي باز بود رفتم داخل كه بنشينم روي يكي از صندلي ها . نشسته ام روي رديف دوم و سمت چپ صندلی ها و با خودم فکر میکردم که تو الان کجایی . هیچ آشنایی را پیدا نکردم و ناگزیر نشستم و آهنگ بی کلامی که در سالن پخش میشد را گوش دادم. کم کم سالن داشت شلوغ میشد . ا در پشت صحنه بود و هی می آمد و میرفت . س و ع هم از دور چند باری دیدم که هی می آمدند و میرفتند ولی باز از تو خبری نبود . کم کم سالن شلوغ شده بود بعد دیدم تو و رئیس ارشاد با هم از عقب سالن آمدید و جلوی سن رفتید و داشتید حرف میزدید . چه قدر خوشتیپ شده بودی

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 4:01

اینکه چیزی برایت مهم نباشد خیلی خوب است این روزها حالم خوب است که برایم مهم نیست مردم چه میگویند ، مهم نیست هر کسی چه رفتاری دارد و هر کسی چه حرفی میزند. این روزها برایم مهم نیست که آدمها چه میگویند و چه خواهند گفت ، برایم دیگر مهم نیست که کسی حرفهایم را بخواهد گوش کند یا نه ، حتی اصلا مهم نیست که کسی بخواهد نادیده ام بگیرد یا بخواهد خیلی تحویلم بگیرد . این روزها هیچ چیز برایم مهم نیستاصلا خوب است که آدم برایش هیچ چیز مهم نباشد ، حتی مهم نباشد که کسی دوستش دارد یا نه حتی مهم نباشد که ماندن در این شهر کوچک خوب است یا زندگی در شهر بزرگی مثل تهران اصلا اين روز

برچسب: هیچ چیز برایم مهم نیست,دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 4:01

چند وقتیست که دکتر دوباره برای قلب شکسته ام دیازپام و پروپرانولول تجویز کرده است و نمیداند اگر تمام این قرصها را هر روز هم به وقت بخورم باز نمیتواند جلوی دردی که در قفسه ی سینه ام مرا آزار میدهد را دوا کند . این درد فقط و فقط با حرف آرام میشود با یک لبخند از روی مهر با نگاهی که تو را سرد نکند . کاش میدانستی که هیچ یک از دکترهای قلب این دنیا نمیتوانند قلب درد یک زن را خوب کنند مگر اینکه تجویزشان برای قلب خسته شان کسی باشد که عشق را به آنها هدیه داده است و این روزها انگار تو کم یابترین دوای درمان شده ای . فکر کنم باید به خیابانهای ناصرخسروی تهران سری بزنم شای

برچسب: درمان درد یک طرف سر, نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 7:19

امروز از صبح خیلی زود بیدار شدم و نشستم پای نمایشنامه ی کودک و بالاخره تمامش کردم و فقط چند شعر باید برایش جور کنم تا کامل شود بعد نشستم صبحانه خوردم و خودم را آماده میکردم برای ساعت 10 که بیایم همایش فیلم و عکس ارشاد . که ساعت 9:30 دقیقه آقای ا بهم اس ام اس زد که امروز تنها فرصت مسابقه ی قصه گویی هست و من مانده بودم چه کار باید بکنم هول هولکی لباس پوشیم و به سمت کانون پرورش فکری رفتم و بعد آقای ا را دیدم و گفت شاید هفته ی اول مهر بچه ای نیاید برای قصه گویی و من باید امروز قصه ام را بخوانم و من بهش گفتم که میخواهم بروم همایش فیلم و عکس تو و بعد گفتم که آماده نیست

برچسب: نویسنده: مهران حبیبی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 7:19

صفحه بندی